خاطرات روزانه

When Going Gets Tough, Tough Gets Going....

خاطرات روزانه

When Going Gets Tough, Tough Gets Going....

دیزی سرای تجریش

مدتی بود که اشتهایم کم شده بود و در نتیجه «از ا متر آو فکت» دنبال راهکارهایی برای حل مسئله شدم. از جمله کارها این هست که بک گروند دسکتاپ کامپیوترم را یک عکس جذاب از یک همبرگر بزرگ خوشمزه خوشرنگ گذاشتم. من اکثر اوقات پشت کامپیوترم مشغول تولید علم هستم  و به همین خاطر با دیدن این عکس گرسنگیم تشدید میشود و اشتهایم باز میشود..

یادم میاید سه چار سال پیش که در تهران بودم و در مرکز تحقیقات فیزیک نظری روی یک پروژه وطنی کار میکردم بعضی اوقات عصرها که از آنجا برمیگشتم به یک دیزی سرا روی پل تجریش میرفتم. هر چند که واقعا قیافه من برای اونایی که انجا میامدن کمی عجیب بود اکثرا افرادی که انجا میامدند برای دیزی خوردن؛ مسن بودند و میشود گفت که بیشترشان هم از مغازه دارهای تجریش بودند. البته یک روز هم که در کیفم را باز کردم و یک سی دی توی لپ تاپم را دراوردم کلی بقیه نگاه میکردند..با دیدن این عکس لذیذ پایین بیشتر مزه دیزی های تجریش در خاطرم زنده شد. متاسفانه توی این پست با اینکه ماه رمضان هست اینقد از خوردنیهای لذیذ صحبت کرده بوده ام. البته الان که اینو مینویسم تقریبا از افطاری هم فکر کنم ساعاتی گذشته است.

دیزی سرای تجریش

 

ترمز دستی

..

چند سال پیش که در انگلیس بودم صبحها وقتی میرفتم سر کار در آزمایشگاه دارزبوری؛ یکی از همکاران فرانسوی هم که با ما کار میکرد و بعضی وقتها میومد محل کار من در مرکز آر.اف یا اصطلاحا رادیو-فرکانسی. بعضی وقتا قیافش خیلی خواب آلود و مضطرب به نظر میرسید. وقتی ازو در این مورد پرسیدم گفت که بیشتر روزها بعد از ظهرها که از محل کارش به خانه میرود به مدت ۳-۴ ساعت اضطراب شدیدی دارد که  بعضی وقتها برایش غیر قابل تحمل میشود؛ میگفت که این وضعیتش با تپش شدید قلب همراه هست. از طرفی صبحها ۲-۳ ساعت قبل از اینکه از خواب بیدار شود هم درون معده اش دردهای عجیب حس میکند و اضطراب درونی دارد. به شوخی به او میگفتم که احتمالا زیر مسیر اشعه مایکرویو قرار داری.... چند ماه پیش که برای کنفرانسی به انگلستان رفته بودم هنوز آنجا کار میکرد البته دیگر دکترایش تمام شده بود. کمی در مورد دفاع از تز دکتریش صحبت کرد که با کمک مرکز اسلاک انجام داده بود.

سفر احتمالی به نیومکزیکو

..سه تا کنفرانس برای ۱۲ ماه آینده در زمینه کاریه من برگزار میشود که احتمالا دو تا از آنها را اگر خرج سفر و هتل و .. را بصورت فلوشیپ بدهند میروم. اولین کنفرانس شتابگرهای آسیا هست که در ماه ژانویه در ایندور هندوستان برگزار میشود و احتمالا نمیروم. دومین کنفرانس؛ ورک شاپ تجهیزات تشخیص و کنترل شتابگرها هست که در ماه می در مرکز سینکروترون الترا در شهر تریست ایتالیا برگزار میشود؛ آنجا سال قبل رفته بودم؛ مکان جالب و زیبایی که چسبیده به دریای آدریاتیک در شمال ایتالیا هست. سومی هم کنفرانس شتابگرهای امریکا هست که در ماه ژوئن در البوکرک نیومکزیکو در ایالات متحده برگزار میشود.

 این آخری که در نیومکزیکو هست را خیلی دوست دارم بروم؛ چون به کنار از مسایل علمی مرتبط؛ طبیعت آنجا برایم جالب است. کوههای سنگی؛ درختچه های وحشی و خاک رسی مناطق طبیعی نیومکزیکو -چیزی شبیه طبیعت منطقه بین مسجدسلیمان و اهواز در ایران است که مدتهاست ندیده ام- در این لحظه این نوع طبیعت برایم جذاب است. شاید بتوانم همچنین مردم بومی قبیله های سرخپوست آنجا را هم از نزدیک ببینم (البته این در حد یک شوخی است چون فکر نکنم دیگر سرخپوستی مانده باشد در آنجا). علاوه بر این زیباییهای طبیعی ولی نیومکزیکو مرکز بسیاری از فعالیتهای بزرگ علمی در امریکا هم هست. محیط آرام؛ کم جمعیت و گسترده آن منطقه؛ آنجا را به بهترین مکانها برای تحقیقات فیزیک؛ ستاره شناسی و علوم فضایی تبدیل کرده است. اکثر فیلمهای «وسترن کابوی» هم در همین منطقه نیومکزیکو و تگزاس ساخته شده اند. بزرگترین تلسکوپهای فضایی و ارتباطات ماهواره ای و آزمایشگاه معروف «لوس آلاموس» برای تحقیقات فیزیک نیز در همین منطقه قرار دارند.

سینه

...خیلی اوقات در کنفرانسهایی که در ایران برگزار شده بود و افرادی هم از خارج دعوت شده بودند که فارسی نمیفهمیدند؛ اصطلاحات انگلیسی میشنیدم که هیچ کجای دنیا نشنیده بودم. در یکی از کنفرانسهای علمی معتبر در تهران دانشجویان دکتری دیدم که در وقت استراحت بین دو سخنرانی مدام به دو تا از سخنرانان آلمانی میگفتند Dont be tired. و منظورشان این بود که بگویند خسته نباشید. در واقع مفهوم جمله Dont be tired در انگلیسی معادل<بیشتر تلاش کن و خسته نشو> و جمله ای امرانه هست که اصلا معنی خسته نباشید فارسی را ندارد. در این مواقع جمله All right یا you all right?  کافی بود.

خاطره ای را دوستی تعریف میکرد که در دوران دانشکده اش در امریکا اوایل ورودش به آنجا برای خرید به سوپرمارکتی رفته بود و میخواست سینه مرغ بخرد. به فروشنده که اتفاقا هم خانم بود گفت: لطفا به من مرغ بدهید. فروشنده جواب داد چه قسمتی؟ دوستم گفت سینه. در این موقع همه مشتریان به طرف این شخص نگاه کردند و اتفاقات بعدی..

در واقع اشتباه اینجا بود که هر چند که دو کلمه Chest و Breast  در انگلیسی معنی سینه میدهند ولی هر کدام جای کاربرد متفاوتی دارند. Breast  بیشتر مفهوم سینه در خانمها است ولی Chest  معنی قفسه سینه است که برای مرغ استفاده میشود. او در آن هنگام از اصطلاح Breast  استفاده کرده بود و البته اشتباه و خنده دار بود.

کلماتی مثل Ring clock به جای ساعت زنگ دار؛  Hen  در رستوران به جای خوراک جوجه را هم از خیلی ایرانیان شنیده ام که البته واقعا خنده دار هستند.

یادگیری زبان

...دنبال مرکزی برای یادگیری مکالمه فرانسوی یا آلمانی میگردم. هر چند که از مسئول اطلاع رسانی اینجا پرسیدم گفتند که معمولا در اکثر کشورها معتبرترین انستیتو برای یادگیری زبان آلمانی «مرکز فرهنگی گوته» و برای زبان فرانسه «مرکز فرهنگی فرانسه» هست. اگر بتوانم از لحاظ زمانی کورس مطلوبی را پیدا کنم حتما خواهم رفت. این مسئله یاد گرفتن زبان فرانسه یا آلمانی از سال قبل زمانی در من بوجود آمد که در کنفرانسی در شهر لیون فرانسه موقعی که روی میز مینشستیم معمولا افراد فرانسوی و آلمانی توی کنفرانسهای علمی زیادند و اونها هم وقتی با همزبانهای خودشان روی یک میز مینشینند ترجیح میدهند که به جای انگلیسی به زبان خودشان صحبت کنند و در این مواقع اگر زبان فرانسه یا آلمانی بلد باشی خیلی زندگی راحتتر میگذره.

 حتی جالب اینجا بود که روی میز من که همه از کشورهای آلمان و سوییس و اتریش بودند و زبان مشترکشان آلمانی بود وقتی خانم سرو کننده غذا به جای انگلیسی از من هم به آلمانی پرسید<واس وولن زی ایسن ؟> من هم در جواب گفتم: جوجه و سالاد. بعد دوباره همان جمله قبلی را پرسید و من هم دوباره به فارسی گفتم جوجه اند سالاد. اینبار فهمید و گفت ببخشید من فکر کردم شما هم آلمانی صحبت میکنید. من گفتم که نه من فارسی صحبت میکنم. به انگلیسی از من سوال کرد که چه میل دارید و من هم به انگلیسی جواب دادم چیکین اند سلاد.

این باعث شد که یادگیری زبان فرانسه یا آلمانی در دستور کاریم قرار گیرد. از دید خیلی افراد در مکانهای علمی دانستن تنها زبان انگلیسی بیشتر نشانه کم سوادی فرهنگی (یا اصطلاحا جوات) شده است.

مسئله پوانکاره

هفته گذشته مسئله ۱۰۰ ساله ریاضی «پوانکاره» توسط یک ریاضیدان سن پترزبورگی حل شد. جایزه حل این مسئله معادل یک میلیون دلار بود. 

مسئله پوانکاره که جایزه معروف «میدانها» که در حد جایزه نوبل است را نصیب حل کننده اش کرد واقعا چه میگوید؟ مسئله پوانکاره میگوید که «اگر بتوان یک کش پلاستیکی دور یک کره قرار داد و آن را به سمت بالا آهسته حرکت دهیم در پایان این کش کوچک و کوچکتر میشود تا به یک نقطه تبدیل میشود. و برعکس آن هم درست است و در یک فضای چندبعدی هم این مسئله درست است.» خیلی به نظر ساده میاد ولی این مسئله بایستی به زبان روابط ریاضی اثبات میشد که بالاخره بعد از صد سال اثبات شد.

----------------------------------------------------

سوال اول: آیا برای حل مسئله یک میلیون دلاری پوانکاره خیلی امکانات لازم هست؟ نه؛ تنها یک قلم و یک دفتر لازم است. 

سوال دوم: آیا مسئله پوانکاره به اندازه جایزه یک میلیارد تومانی ارزش داشت؟ جواب: حتما داشته.

سوال سوم: آیا جمله «مرغ اول بوجود آمد یا تخم مرغ» به مسئله پوانکاره ربط دارد؟ جواب: آره؛ حل مسئله تا حدی به آن هم پاسخ میدهد.

نتیجه گیری: با یک قلم و یک دفتر میتوان جایزه یک میلیون دلاری گرفت.

خاطرات قبل در ایران

پریروز داشتم خاطرات مربوط به چهار پنج سال پیش را در لپ تاپم در خانه ورق میزدم. روزهایی کاملا خوش شانس و البته روزهایی هم کاملا بدبیاری را در دفترچه خاطراتم دیدم. البته شکر خدا و قانون طبیعت همه چیز با زمان میگذرد و تنها یک تصویر دو بعدی و تجربه ای برای آینده از آن باقی میماند.

در قسمتی از خاطرات مربوط به چهار سال پیش نوشته بودم:

« دوم فروردین به اتفاق سه تا از دوستان صبح ساعت ۰۵۳۰ به مقصد روستای اندیکا و سپس جزیره سد عباسپور سوار ماشینی شدیم که قرار بود ما را از مسجدسلیمان به سد عباسپور ببرد. هنوز خورشید طلوع نکرده بود که ما راه افتادیم ولی هوا روشن شده بود که وارد روستای اندیکا شدیم مقداری خورد و خوراک از یک مغازه که تازه باز کرده بود گرفتیم و به مسیرمان ادامه دادیم....به پشت سد نیروگاه عباسپور رسیدیم جایی که بایستی سوار قایق میشدیم وبه سفر تفریحی و ادونچری خود از طریق آب ادامه میدادیم. مقداری فیلم گرفتم؛ بچه های توی قایق هم کلی از آب و هوای پاک آنجا دماغشان چاق شده بود و هر کسی برای خودش آوازی میخواند.... تقریبا یک ساعتی توی قایق بودیم تا به منطقه سرسبز کوهستانی رسیدیم که قایق ما از میانش رد میشد. درخواست کردیم که آنجا ما را پیاده کند تا مسیرمان را به پیاده روی در چمنزارهای کوهستانی ادامه دهیم و در ضمن صبحانه مان را هم در کنار آب و دامنه کوه میل کنیم. نام آن منطقه «شلال» بود ما پیاده شدیم آتش درست کردیم و نان و پنیر و میوه و چای خوردیم....»

حرفه ای

به وشحال بشه یا ناراحت...بعضی وقتا این حرکت من را یاد وضعیت بعضی دانشمندان امروزی میندازد که بدلیل نداشتن دانش عمیق از یک مسئله؛ نظریه هایی میدهند که چند سال بعد کاملا برعکس آنرا بیان میکنند.

 فکر کنم مولوی هم در کتاب مثنوی معنوی داستانی دارد که : در یک خانه تاریک فیلی پنهان بوده است؛ گروهی وارد آن خانه شدند و چون تاریک بود هر کدام از آنها وقتی به قسمتی از بدن فیل برخورد میکردند نظریه ای میدادند که مثلا این یک ستون دیوار است یا ریسمان یا شمشیر یا تنور نان و ...است. در کتاب مثنوی معنوی داستان زیبای دیگری را خواندم با نام «خر و خاتون». این داستان هم از دید من خیلی جالب به کار حرفه ای اشاره میکند. که اگر کاری را انجام میدهید آنرا با تمام و کمال درست انجام بده و به قول فرنگیها «یا کامل و درست انجامش بده یا اصلا انجامش ندهی بهتر است» یعنی « حرفه ای باش». 

-----------------------------------------------------------------------------

یادم میاید که یک روز در تهران با فیزیکدانی برخورد کردم که کارش در زمینه فیزیک بود ولی در مورد همه چیز از سیاست گرفته تا وضعیت اجتماعی نسل جدید سخن میگفت الا در زمینه فیزیک. هر وقت او را میدیدم یاد مسایلی غیر از فیزیک میافتادم. روزی دوستانه ازو پرسیدم که جرم پروتون چند برابر جرم الکترون است؟ دیدم مقداری سرش را تکان داد و گفت عدد دقیقش یادم نیست. گفتم اوکی عدد تقریبی توی ذهنت داری مثلا ده برابر؛ هزار برابر یا یک میلیون برابر؟ بازهم مقداری سرش را تکان داد سپس با اشاره به کامپیوتر روی میزش جواب داد: والا با این مایکروسافت ویندوز.

آیا این داستان واقعی بود؟ 

منچستر

...

واما بقیه خاطرات اسکاتلند...هنگام ورود به منچستر درست تغییر آب و هوا و رفتار مردم را میشد حس کرد. منچستر شهر تقریبا بزرگ و نسبتا آلوده و با مردمی تا حدی بداخلاق بود. توی بعضی خیابانها پر از پاکستانی هایی بود که با لباسهای محلی خودشان توی خیابانها میگشتند و صحنه های بدیعی ایجاد میکردند. در یکی از خیابانها بود فکر کردم در یک محله جنوب شهر راه میروم که مردم با قیافه هایی ملتهب و نامهربان همدیگر را نگاه میکردند و مثل برخی کشورهای خاورمیانه ای همه عجله داشتند. چراغ سبز و قرمز را رعایت نمیکردند و قدم زدن در خیابانها خسته کننده بود.

درست بر خلاف ادینبورا در اسکاتلند.

شتابدهنده دایموند

پروژه شتابدهنده دایموند در آکسفورد هم با شتاب و سرعت تمام بالاخره به بهره برداری رسید. چند سال پیش زمانیکه در مرکز دارزبوری بودم؛ همکاران من در آنجا هرگز به بهره برداری از این مرکز امیدی نداشتند. در سال ۲۰۰۲ پس از انکه مهندسان و فیزیکدانهای موسسه دارزبوری به انتقال محل ساخت این ابرمیکروسکوپ از وارینگتون به آکسفورد اعتراض کردند؛ وزیر علوم انگلستان طی حرکتی ناگهانی مدیر دایموند را عوض کرد؛ مدیر جدید شروع به جذب مهندسین و طراحانی جدید از اقصی نقاط اروپا کرد و البته با ارایه امکانات عالی و با تثبیت این پروژه در آکسفورد. اکنون این پروژه تقریبا در حال بهره برداری است. در انزمان تا آنجا که بیاد دارم تنها زمینی بود در آکسفورد به مساحت چندین برابر استادیوم ورزشی که با بلدوزر صاف شده بود. الان این پروژه که قرار است تا ۳۰ سال آینده بزرگترین و پر منفعت ترین مرکز علمی در انگلستان باشد کار خود را تقریبا اغاز کرده است. خبرش در بی.بی.سی

همکاران موسسه دارزبوری هم برای اینکه مخالفت خود را ادامه دهند در آنزمان پروژه ای را تعریف کردند با نام 4GLS . که به معنی منبع نور سینکروترون نسل چهارم. و حال آنکه دایموند یک شتابگر نسل سوم بوده است. چند هفته پیش که به انگلستان رفته بودم و همکاران موسسه دارزبوری را هم ملاقات کردم؛ در پروژه سینکروترون نسل چهارم یشرفتهای خوبی کرده بودند. ساختمانهای جدیدی در اطراف موسسه دارزبوری ساخته اند که در واقع یک انکوباتور یا مجتمع علمی تحقیقاتی را در خود جا داده است. اکثر همکاران آنجا که عموما از منطقه Cheshire  و مناطق شمال غربی هستند؛ کاملا عزم خود را جزم کرده بودند که در آنجا بمانند و روی پروژه های خودشان کار کنند؛ به جای اینکه به پروژه دایموند آکسفورد بروند.

محور شرارت

...در طول کنفرانس شتابگرهای اروپا؛ در مقابل نمایشگاه محصولات CosyLab با دکتر <مارک پلسکو> همصحبت شدم. او از جمله مدیران بسیار موفق دانشگاه و صنعت بوده است که توانسته در صنعت کنترل و نرم افزار شتابگرها بسیار سریع به پیشرفتهای جالبی با کمک همکارانش دست یابد. او که میدانست من و همکارم ایرانی هستیم خاطره جالبی را از یکی از دانشجویانش که در مرکز فرمی امریکا دوره پست دکتری میگذارند برایمان صحبت کرد... گفت بعد از نصب یک دستگاه فیدبک در مرکز فرمی که یک مرکز بین المللی هسته ای برای فیزیکدانها و مهندسین است نوبت به معرفی افراد همکار رسید. نوبت دانشجوی من شد؛گفت من جوزف هستم از کشور اسلوونی. نوبت به دانشجوی ایرانی رسید؛ گفت من احمد هستم از کشور محور شرارت...

 

 

ادینبورا ۲

..ادینبورا از شمال به دریای شمال وصل است؛ ما به ساحل آنجا رفتیم و مدتی هم در کنار ساحل روی صندلی نشستیم و صحبت کردیم. اکثر اتوبوسهای شهری در ادینبورا دو طبقه هستند و از روی طبقه دوم بهتر میتوان خیابانهای شهر را تماشا کرد. بلیط اتوبوس های شرکت واحد هم برای یک بار سوار اتوبوس شدن یک پوند (توی مایه های ۱۵۰۰ تومان ایران) هست و برای یک بلیط یک روزه تقریبا ۲.۲ پوند هست. از اتوبوسها که بگذریم هنگام پیاده روی و عبور از چار راهها حسابی گیج میشدم؛ چون مسیر حرکت ماشینها چپ-به-جلو هست؛ بر خلاف همه جاهای دیگر اروپا....

 در سالن آواز مرکزی ادینبورگ روی میز شامی که کنفرانس برایمان تدارک دیده بود در کنار فیزیکدانی نشسته بودم که از مسئولین بالایی مرکز سینکروترون اسپانیا بود؛ شخصیت جالبی بود که پروژه ما را میشناخت و به گفته خودش چندین بار برای گرفتن قول مساعد اتحادیه اروپا برای کمک به پروژه با خاویر سولانا تلفنی صحبت کرده بود. در مورد ایران و همچنین غذاها و جاهای دیدنی و نظام آموزشی اسپانیا صحبت کردیم. در مورد اینکه چرا جمعیت زیادی در امریکای شمالی و جنوبی به زبان اسپانیایی صحبت میکنند حرفهای جالبی زد. در مورد بازی فوتبال صحبت کردیم و اینکه ورزشگاه آزادی تهران جزو بزرگترین ورزشگاههای جهان از لحاظ حجم تماشاگران است.

سفرنامه اسکاتلند

... من از سفر اسکاتلند برگشتم. ادینبورا شهر قشنگی بود و بر خلاف انتظار که همیشه بارندگی داشت در مدت یک هفته ای که آنجا بودم هوا آفتابی و خنک بود. از مکان های مختلف تاریخی شهر هم دیدن کردیم که از جمله قلعه معروف ادینبورگ بود که در حدود ۵۰۰ سال پیش روی بلندترین تپه شهر ساخته شده بود. درون قلعه مکان خاصی برای نگهداری زندانیان بود و همچنین توپهای جنگی مربوط به آن دوران هنوز هم در آنجا بودند..به محض ورود به قلعه موسیقی محلی اسکاتلندی که چیزی شبیه موسیقی محلی لری هست توسط یک نفر درون قلعه به صورت زنده شروع شد. او لباس سنتی اسکاتلندی که شبیه دامن چارخانه بود به همراه تعدادی منگوله های رنگارنگ به تن داشت. ابزار موسیقی هم چیزی شبیه مشک بادکرده با چند تا سوراخ روی آن برای فوت کردن و باز و بسته کردن بود. تقریبا بازدیدمان از قلعه که به همراه نوشیدنی و خوراکی بود سه ساعت طول کشید...

درون شهر را هم گشتیم؛ مردم اسکاتلند مهربان و تا حدی صمیمی بودند. البته خسیس هم نبودند؛ هر چند که انگلیسیها همیشه از مردم اسکاتلند به عنوان افراد دهاتی و خسیس نام میبرند. از لحاظ جغرافیایی هم ادینبورا شهری تقریبا تپه ای و کوهستانی و سرسبز و چمنی هست. ساختار شهری هم با معماری قدیمی ولی کاملا تمیز؛ سازمان یافته و با امکانات قرن ۲۱ است. طبق قوانین آنجا شما هنگام ساخت ساختمان جدید بایستی ظاهر معماری قدیمی با آجرهای بزرگ قرمز یا سنگ را رعایت کنید ولی درون آن را طبق سلیقه خودتان طراحی کنید.. تقریبا در تمام میدانهای شهر مجسمه گاو (بعضا با پستان) به صورت سنگی یا نئوپلاست بود؛ ولی نفهمیدم گاو در اسکاتلند سمبل چه چیزی هست. شاید اشاره به منبع قدیمی درامد مردم شهر در چند صد سال پیش داشته باشد و شاید هم نه. یک نصفه روز هم به اتفاق هومن به کوهنوردی یکی از تپه های سنگی اطراف ادینبورا و چسبیده به هتل دانشگاه ادینبورا رفتم و در واقع اکسورژن خوبی بود. از روی این کوههای سنگی تمام شهر را میشد زیر پاهایت ببینی و به طرف شمال هم که نگاه میکردی دریای شمال یا همان «نورد سی» و جزیره ای درون آن آبی مایل به سفید بود.. بعد از ادینبورا با قطار به منچستر رفتم و در مسیر از شهرهای مختلف که تقریبا همه سرسبز و چمنی بودند گذشتم.

ده روز غیبت

من اوایل هفته آینده دارم میرم یه کنفرانس تقریبا یک هفته ای و دو سه روز هم میخام جاهای دیدنی بگردم سر جمع میشه ده یازده روز.

در این مدت توی این نظر خواهی هر کسی جملات با انرژی مثبت به قول آنتونی رابینز داره میتونه بنویسه که بقیه هم استفاده کنن. این جملات میتونن به زبان فارسی؛ آلمانی؛ اسپانیولی؛ انگلیسی یا حتی مکزیکی و پرتقالی و لیمویی و ساحل عاجی باشند. مثالی از چند جمله مثبت:

- موفقیت قله‏ای نیست که باید به آن رسید ، بلکه مسیری است که باید طی شود . مسیری که با پیشروی در آن ، به تکامل انسانی نزدیک‏تر می‏شویم . 
-زود خوابیدن و زود بیدار شدن؛ یک مرد را سلامت؛ ثروتمند و باهوش میکند.