X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 23 آبان‌ماه سال 1389
سفر پرماجرا

چندین ماه پیش صبح روز پروازم از کشور قبلی به اینجا اتفاقات جالبی افتاد. دو روز قبل از آن با راننده مرکزمان تماس گرفتم که ساعت و روز پرواز را به او یاداوری کنم. روز قبل از پرواز هم برای تایید دوباره با او تماس گرفتم. صبح روز پرواز ساعت ۳ شب از خواب بیدار شده تا آماده شوم. من معمولا در خانه سه چمدان یکی بزرک؛ یکی متوسط و یکی کوچک دارم. برای مسافرتهای ایران چمدان بزرگ را به همراه میبرم. برای سفرهای اروپا حدود یکماهه معمولا چمدان متوسط و برای سفرهای کوتاه مدت یکی دو هفته ای چمدان کوچک را بهمراه دارم تا در فرودگاهها زیاد معطل دریافت چمدان نشوم. برای این سفر سه چمدان را آماده کردم. اما ماشین در ساعت مقرر نیامد. ساعت ۴ صبح تا ۴:۳۰ حدود ۵-۶ بار با راننده تماس گرفتم تا علت تاخیرش را بدانم ولی در هر بار موبایلش خاموش بود. بسیار نگران از دست دادن پروازی بودم که تدارکش را از چندین وقت پیش انجام داده بودم. به خصوص در آنوقت شب پیدا کردن تاکسی تقریبا غیر ممکن بود. نگران از خانه خارج شدم ولی با کمال خوش شانسی تاکسی عمومی شهری را دیدم که در فاصله ۲۰ متری خانه پارک کرده بود. ابتدا تعجب کردم و در ضمن بسیاری تئوریهای توطئه و ...در ذهنم برای چند ثانیه رژه رفتند!! یک تاکسی آنوقت شب نزدیک خانه آنهم آنجا ... اما به شانس و حمایت همیشگی خداوند مطمئن بودم. قدمزنان نزد او رفته و پرسیدم که آیا میتواند مرا به فرودگاه برساند. گفت: بله. او را به در خانه راهنمایی کردم و به خانه رفتم تا چمدانها را پایین بیاورم... در طول مسیر به او گفتم بسیار خوش شانس بودم که شما در اینجا پارک کرده بودید. بر خلاف بقیه رانندگان تاکسی انگلیسی را عالی صحبت میکرد میگفت که قبلا در آلمان بوده به همین دلیل انگلیسی خوب صحبت میکند!!! همچنین چندین بار گفت که عاشق آنست که روزی به امریکا برود!  از کشور محل مقصدم چندین بار پرسید بطوریکه برای بار آخر به او گفتم مطمئنید این سوال را چند بار نپرسیده اید؟ همچنین پرسید که آیا اینجا زندگی خوش میگذرد که پاسخ دادم: بله عالیست! آب و هوا و غذاهایش به خصوص عالیند.. در طول مسیر و سالن فرودگاه هم اتفاق جالبی افتاد که باعث شد آنرا در دفتر خاطرات شخصیم بصورت ویژه یادداشت کنم. 

------------- 

داستان «هدهد و سلیمان» مولانا و بیان آنکه چون قضا آید چشمهای روشن بسته شود جالب است. 

چون سلیمان را سراپرده زدند    جمله مرغانش به خدمت آمدند 

جواب گفتن هدهد طعنه زاغ را: 

من ببینم دام را اندر هوا    گر نپوشد چشم عقلم را قضا 

چون قضا آید شود دانش به خواب   مه سیه گردد بگیرد آفتاب... 

ربنا انا ظلمنا گفت و آه    یعنی آمد ظلمت و گم گشت راه 

پس قضا ابری بود خورشید پوش   شیر و ا‌ژدرها شود زو همچو موش 

گر قضا پوشد سیه همچون شبت   هم قضا دستت بگیرد عاقبت 

گر قضا صد بار قصد جان کند   هم قضا جانت دهد درمان کند 

از کرم دان این که میترساندت   تا به ملک ایمنی بنشاندت