X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 28 آذر‌ماه سال 1386
قارچ خوراکی

شنیده ام که بعضی کشورهای خاورمیانه در حال فعالیت و گفتگو با اروپا و امریکا برای ایجاد مراکز شتابدهنده ملی هستند که اگر این خبر صحیح باشد یک تراژدی بزرگ برای ایران است. البته من مسئولیتم را انجام داده ام در واقع چندین ماه پیش نامه ای به دکتر واعظ زاده معاون علمی رییس جمهور و وزارت علوم نوشتم و در مورد سرعت برای آغاز پروژه شتابدهنده ملی در ایران هشدار داده بودم در نتیجه با خیال راحت یه خاطره از خودم:

---------------------------------

امروز تعطیل بود و در نتیجه کمی توی خانه مشغول اسکن کردن تعدادی عکس از یک کتاب «مایکروترون» بودم. آنها را برای گذاشتن در یک پرزنتیشن لازم داشتم. سرکی به یخچال کشیدم و تکه ای قارچ خام را برداشتم و در دهانم مزمزه کردم؛ که دیدم تلفن خونه زنگ زد گوشی را برداشتم گفتم: کیسه؛ گفت یه خاطره برات تعریف کنم؛ هووو:

طعم این قارچ مرا به خاطراتی خیلی قدیمی برد زمانی که موقع جنگ ایران و صدام و وضعیت اضطراری در شهر؛ ما به روستایی در چند ده کیلومتری خارج شهر رفتیم. آنزمان دبستان درس میخواندم. ما به روستایی بنام توبزان (تل بزان) رفتیم که قرار بود مدتی کوتاه آنجا بگذرانیم. مدرسه ای موقتی هم در آن روستا برایمان تدارک دیده بودند و بعضی وقتها هم که در آن شرایط دسترسی به تلویزیون داشتیم بعضی برنامه های درسی را با تلویزیون میدیدیم. در موقع روز بسیار به ما خوش میگذشت چون قادر بودیم بعد از ساعتهای درسی به اطراف برویم و کلی کوه و تپه های اطراف را گشت بزنیم. خوشبختانه در آن موقع سال زمستان بود و در نتیجه بسیار بر میخوردیم که بعد از باران مثلا جلوی پایمان برآمدگی ترک خورده کوچکی روی زمین میدیدیم بعد با دست آن را کنار میزدیم و قارچهای گاها بزرگی را میدیدیم. نوع دیگری از قارچها بودند که اصلا اسم جالبی نداشتند و خوراکی هم نبودند. قارچهای خوراکی را جمع میکردیم و بعد از جمع کردنشان کباب میکردیم و همانجا میل میکردیم. طعمشان فوق العاده بود . انقدر که تا الان هم مزه شان را درک میکنم..مطلب جالب دیگر آنبود که یکی از فامیلهایمان که در آنزمان خیلی از ما بزرگتر بود به درسخوانی زیاد شهرت داشت. در تپه ای در آن حوالی هر وقت میخاستیم زیاد درس خواندن را ببینیم به آنجا میرفتیم و محل قدم زدن او (برای حفظ کردن دروس) را نگاه میکردیم که مثل جاده باریکی صاف شده بود....

توبزان روستایی در نزدیکی و شمال مسجدسلیمان بود که اصطلاحا به آنجا «جا بالون» هم می گفتند. دلیلش آن بود که چندین دهه قبل  و یا شاید حوالی جنگ جهانی دوم بدلیل موقعیت جالب و زمین هموارش به عنوان فرودگاهی موقتی برای هواپیماها و بالونهای کوچک خارجی محسوب میشد. در آنزمان که ما آنجا بودیم جز زمین مسطح هیچ نشانی از فرودگاه قدیمی را من ندیده بودم.